درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
مهر ۸۳
لینک دوستان
تا بينهايت
فراری
خونه شکلاتی
دلخستگی های من
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0
لوگوی دوستان

احسان دوستت دارم.
به نامردی همه نامردا قسم، قلب بیرحمت رو دوست دارم.
می دونم دوستم داری.
اینو احساس می کنم.
اینو توی قلبم احساس می کنم.
دوستم داری. تو هم دوستم داری.
ولی خیلی دیره برای شکستن غرورت.
برای اشاره ای ...
برای حرفی ...
دوستت دارم عزیزم.
خیلی زیاد.
نمی دونم چرا امشب حس می کنم تو هم دوستم داری.
تو هم هنوز بهم فکر می کنی.
گرچه شاید اینطور نباشد.
گرچه ذات مردها با زنها خیلی فرق می کنه.
من این تفاوت رو درک می کنم و این حقیقت رو پذیرفتم.
تو فرق داشتی.
با همه مردهایی که می شناختم فرق داشتی.
کسی که با اولین نگاه عاشقش شدم یه مرد مهربون و احساساتی بود.
مردی که می توانست همزمان با مردانگی اش احساساتی باشد.
چهره ی سردت رو دوست داشتم.
همونطور که لبخندت رو دوست داشتم.
نگاه پر تمنایت رو دوست داشتم.
همانطور که اخمت رو دوست داشتم.
دستای گرمت وقتی روی گونه هایم می نشست.
چقدر دوست داشتم توی آخرین دیدارمون نوازشم کنی.
ولی اینکارو نکردی.
اون روز خیلی از هم دور بودیم.
خیلی خیلی دور.
فقط یه بار به پشتم زدی. به شوخی.
ولی من نخندیدم. چون معنی اش رو می دونستم.
همه چیز فقط دوستانه بود.
یک دوستی معمولی.
هیچ عشقی بینمون نبود.
من بودم و تو و یه احساس خشک دوستی.
کاش حداقل اون دوستی معمولی بینمون می موند.
دارم می میرم.
منتظر یک نشانه ام.
یه اشاره.
احسان...
فقط یک اشاره...
بهم بگو... بگو هنوز بهم فکر می کنی.
بهم دروغ بگو.
بگو هنوز بهم فکر می کنی.
احسان...
تازه دارم می فهمم چرا به ادد لیستم حساس بودی. چون الآن من به ادد لیستت حساسم.
می دونم با کسی یا کسانی آشنا شدی.
می دونم بهم می گی دختر قدیمی...
چون توی پروفایلت نوشتی می خواهی با کسی آشنا بشی که امروزی باشه.
ولی این دختر قدیمی خیلی می خواهدت. خیلی خیلی زیاد.
این دختر قدیمی عاشق یک پسر امروزی شده.
پسری که قلبش رو دزدید و اون دختر اونجا خونه داره. توی قلب اون پسر امروزی.
امروزی بودن اون پسر را دوست داره.
همه چیشو دوست داره.
با همه خوبی ها و بدیهایش قبولش کرده بود.
و تو بهش گفتی تو هیچ ایرادی نداری.
منم گفتم تو هم هیچ ایرادی نداری.
و تو انکار کردی.
چرا؟ چرا احسان؟
چرا اینقدر خوبی؟
پسر خوب.
پسر بی آزار.
پسر شجاع!
دلم برایت تنگ شده پسر.
دلم برای گرمی دستات تنگ شده وقتی دستای خیس از عرق منو می فشرد.
برای گرمی لبایی که گاهی گونه هامو می بوسید و یا گاز می گرفت.
برای وقتایی که شیطونی می کرد و من ندید می گرفتم و به روی خودم نمی آوردم.
شیطونی هایت رو هم دوست داشتم.
دوستت داشتم. دوستت دارم.
دوستت دارم.
دوستت دارم.
چقدر بگم راضی میشی؟
آخه گفته بودی هیچوقت بهت نگفتم.
ولی من گفتم.
فقط به تو...
به خود خودت.
احسان...
چرا دلت برایم تنگ نمیشه؟
چرا دیگه منو نمی خواهی؟
چرا من اینقدر تنهام؟
چرا برای فرار از واقعیت کاری کردم که نباید می کردم و الآن پشیمونم؟
احسان...
خیلی دوستت دارم.
خیلی زیاد پسر.
بهت گفته بودم که نمی تونم فراموشت کنم.
گفتی می تونی... این توانایی رو داری.
گفتم ندارم.
بهت دروغ نگفتم.
حالا نگاهم کن.
چقدر از اون روز میگذره؟
هنوز برام تازه است.
حتی احساس می کنم ازت متنفرم.
ولی امشب این حس که تو هم بهم فکر می کنی و هنوز دوستم داری یه جوریم کرده.
مردم احسان... مردم.
منو کشتی آقای شجاع...
عاشقم کردی آقای شجاع...
و با همون شجاعت ترکم کردی.
و حالا با همون شجاعت روحت داره داد میزنه که منو کم داره.
ولی می دونی... می دونی من شجاعتشو ندارم برگردم.
پس خودت برگرد.
قسم می خورم ادای آدمای مغرور رو در نیارم.
دارم قسم می خورم.
احسان...
تنهام گذاشتی.
تنهام گذاشتی.
خیلی تنها.
خیلی زیاد تنها.
احسان...
پونه تنهاست احسان.
تنها دنیا آمدم، تنها زندگی کردم، نذار تنها بمیرم.
حتی اگه داری منو می کشی، نذار تنها بمیرم.
بمون تا آخرین لحظه عمرم.
بمون تا توی دستانت بمیرم.
نمیدونی چه آرامشی دارن.
نمی دونی آغوشت چقدر آرامش داره.
نمی دونی احسان... نمی دونی با من چه کردی.
نمی دونم چرا بدترین لحظاتی رو که برایم بوجود آوردی به خاطر نمیارم.
لحظه های انتظار و اضطراب...
فقط لبخندت به یادم مونده.
و لبخند من
و ثانیه هایی که با هم بودیم.
با هم گذروندیم.
اولین شبی که همدیگرو دیدیم.
احسان...
فقط بهم بگو
چرا تنهایم گذاشتی؟
آرومم کن.
بغلم کن.
منو ببوس.
آرومم کن.
آرومم کن.
می خوام ببوسمت.
دیشب! اسفند! نزدیک تولدم!
...دیروز رفتم همونجایی که سیگار کشیدی و نذاشتی سیگار بکشم، و دو نخ سیگار کشیدم پشت سر هم.
ماشین پر دود شده بود. لباسام بوی دود گرفته بود. دهانم هم بدجوری بوی سیگار میداد.
یه پسره که با دوست دختر چادری اش اومده بود، طوری که منظورش من بودم، گفت: شکست عشقی خورده! داره سیگار میکشه...
توی سرما همه شیشه ها رو کشیده بودم پایین و رانندگی می کردم تا بوی دود از ماشین بره بیرون... حالم از خودم بهم خورده بود. ولی آروم شده بودم. خیلی آروم.
توو راه رفت خیلی عصبی بودم. نزدیک بود تصادف کنم. اما برگشتنی حالم خیلی خوب بود.
ولی قسم خوردم دیگه سیگار نکشم. از هر چی آدم سیگاریه بدم اومد. نمی دونم چرا؟
قبلاً هم بدم میومد اما الآن... همه چیز بدتر شده.
ولی نمیدونم چرا هنوزم دوستت دارم، لعنتی!!!
...همیشه فکر می کردم ٢٠ عدد خوبیه. همیشه دنبال بدست آوردن ٢٠ بودم. همیشه آرزویش رو داشتم. اما... الآن همین عدد قلبمو فرو ریخت. ٢٠ روز از آخرین دیدارمون میگذره و در روز ٢٠ام، همه چیز تموم شد. همه عاشقانه ها. و مادر خیالش راحت میشه که من دیگه عاشق نیستم. چه خیال خامی. وقتی عشق برترین احساس یک انسان کامله، چطور اینطور لگدکوب بشه؟ امروز برای من ٢٠ام است، نه ١۶ام. و فاجعه دوست نداشتن و طرف عشق نبودن، فاجعه سرد شدن یه انسان از عشق تو... امروز تنهای تنها شدم.
فقط ۴ ماه. دقیقاً ۴ ماه.
...تنهام. خیلی تنهام...........................................................................................
....................................................................................................................
....................................................................................................................
.........................................................................................
...امروز برای برگرداندن کارت کتابخانه رفتم دانشگاه. وقتی داشتم برمی گشتم، یه صحنه تصادف دیدم. توی سرویس بودم. جیگرشو ندارم. نگاه نکردم. سرم رو گذاشتم روی پشتی صندلی جلویی. ولی از صدای بچه ها معلوم بود که تصادف بدی بوده. توی هوای بارونی. یه اتوبوس زده بود به یه پیکان. وقتی تعدادی از مسافرای اتوبوس سوار سرویس شدن فهمیدیم این تصادف که حدود پنج دقیقه قبل اتفاق افتاده بود کشته داده است. دستای خون آلودشون وقتی که سوار سرویس شدن از یادم نمیره... توی راه بودیم که دو تا ماشین آتش نشانی و یه آمبولانس رو دیدم که داشتن به سمت صحنه تصادف می رفتن. حالم داره بد میشه خدا جون...
پ.ن: دروغ هایی که بهم گفتی رو فراموش نمی کنم. ولی قسم خوردم که به کسی دروغ نگم.
...